✨ قصه سبزپری

برای من، از کودکی شهرزاد قصهگویی الهامبرانگیز بود… زنی که میتوانست با کلامش جادو کند، و تو را به دنیای جذاب و اسرارآمیز قصهها ببرد… در آمد و شد روزها به قدرتی فکر میکردم که در قصهگویی پنهان شده، قدرتی که باعث تغییر میشود، میتواند دلیلی باشد برای بودن، میتواند دریچهای باشد به جهانهای نو و معنا و مفهومی جدید…
بزرگتر شدم، تحصیلاتم را در توی رشتهای که دوستش داشتم ادامه دادم و باز هم به قدرت قصهها فکر کردم. ما روزها شاید گاهی اوقات حوصلهی دیدن و شنیدن و تجربه کردن را نداشته باشیم، شاید هم گاهی مواجه شدن با مفاهیم جهان برایمان سخت باشد، اما هیچ وقت قصه خستهمان نمیکند!
توی این دنیا خیلی چیزها وجود دارد، داستانهای قشنگی هم پشت شونه. اما همگی سرسری از کنارشون میگذریم. چرا قصه؟ ما به قصه گفتن و قصه شنیدن محتاجیم. شاید بتونیم با قصهها پیوندمون با دنیا رو حفظ کنیم، چرا که در آغاز کلمه بود…
شهرزاد، هزار و یک شب با جادوی روایت زندگی پادشاه رو برای همیشه تغییر داد؛ جون خودش رو هم از مرگی حتمی نجات داد.
تصمیم گرفتم سبزپری رو بسازم؛ سبزپری قصهگوی دنیایی سبز، دنیایی سرشار که با طبیعت، هنر و تاریخ و موسیقی گره خورده…
ما باور داریم که طبیعت فقط محیطی بیرونی نیست، بلکه آینهای است برای روح درونی ما. هر برگ، هر پرنده، هر جریان آب، داستانی دارد که اگر با دقت گوش کنیم، میتواند چراغی برای مسیر زندگیمان باشد. سبزپری تلاش میکند این صداها را جمع کند و به گوش تو برساند؛ چه در قالب پادکست، چه در گیاهنامهای پر از رازهای سبز، چه در روایت نگهبانان زمینی که با عشق و آگاهی از این خانه مشترک محافظت میکنند.
اما سبزپری تنها دربارهی گذشته و حال نیست؛ ما رو به آینده داریم. آیندهای که در آن انسان دوباره همسفر زمین است، نه صاحب و حاکمش. آیندهای که در آن، شنیدن قصههای طبیعت به ما یادآوری میکند که مسئولیت داریم؛ برای زیستنی آرامتر، مهربانتر و سبزتر.